|
داستان کوتاه شعر و...
|
در خیال پوشیده از برف گم می شود واژه
هوای تماشای یک گلدان
به سراب رفته و باز آمده سیراب
نفس های شمرده شمرده و تکرار امتداد انتظار
راه رفتن روی بند
شکستن و شکفتن
اعجاز حضور
خیره به دشت های فردا ها و برهوتی دیگر
ابهام در ساعتی که هیچ کس خودش نبود
شبنم و آغوش مه پر لطافت بی صدای صبح
آنزمان که در خیال پوشیده از برف گم می شود واژه
جز احساس انزوا دفن شده بود تمام اموالم
بساط سور و سات آسودگی های بی نصیب
لمس امکان بوسیدن
در رخوت تماشای شکار های انسان های بی پایان
گرمای تنت را به من بسپار
هنگام تدفین افکار و درک دلخوشی های کو چک ناپیدایم
اینجا سرما می کند بیداد
تندیس خاطراتم راتراشی دیگر بیانداز
صیقلی بر جان در تماس آغوشت
پژمان تایکندی
ستون پیرمرد غر غرو (۱)
در عالم هنر متعالی امروز به نظر پیرمرد فرسوده غر غرو خیال آدمی به دست انسانی
خود آگاه(البته نسبی)و بی طاقت در گیرو دار اندیشه و احساس برای دست یابی به
ناشناخته های روز مره آنسوی لب های لبریز از سکوت و بی سوال در کوچه پس کوچه های نایاب و دنج
و خیابان های عادت بر واقعیت حکمفرمایی می کند آزاد ورها به هر جا که خواست سر کشی می
کند.اما جز این لحظات ناب قاعده طور دیگریست.
تصویری که انسان از پیرامون خود در ناخوداگاه ذهنش ترسیم می کند شالوده واقعیتی میشود که می
پندارد.و واقعیت پنداشته شده برگ های زندگی انسان را یک به یک ورق خواهد زد.
پس بی دریغ وسواسی در مطابقت نسبی خیال و واقعیتی که در عمل بر پایه آن تصمیم گرفته می شود
ضروری می نماید.کودکی ا که خود را فرزند یک جانی می یابد در نا خود اگاه خود تصاویری نا خوشایند
بر دوش می کشد و در فقدان هر گونه روحیه و افکار جستجو گر نه تنها مرز میان واقعیت و خیالش را
نخواهد شناخت بلکه بر پایه تصاویری کدر در ناخود اگاه زندگی را با ور می کند و در سرگردانی تصمیم
خواهد گرفت. آیا توان درک این مطلب برای کودک دیروز جزبا رسیدن به حدی قابل اعتنا از خود آگاهی
ونگرشی نو در آینه نگارش خویش امکان پذیر است؟
و جز این آیا کودک تصویری قابل اتکا از واقعیت زندگی را شناخته است؟
البته شناخت یک پدیده خود از تفاسیر متنوعی بدست می آیدو در اشتراک نظر های فرهیختگان و
مقبولیت مردمان یک جامعه جایکاهی برای خود می یابد و با خیز فکری مردم یک جامعه به دور از
هر گونه مطلق گرایی در راه تکامل خود قدمی رو به جلو بر خواهد داشت.
اما چرخش خود آگاه و نا خود اگاه اندیشه انسان ها گاه در پاره ای از حوادث آنها را در جامعه ای نیمه
خود آگاه روبروی هم قرار داه است عده ای(عده ای!) در سکوت بی هراس خود حق خود را شناخته و به
زبان می آورند و از شناخت حق خود به لزوم احترام به حق دیگری پی می برند و در فرسایشی ترین
دوران احساسشان مسالمت آمیز قدم بر می دارند و آنسو عده ای(عده ای!) با خشم و خشونت
واقعیتی را که خود می پندارند حقیقت مطلق می خواهند.
پژمان تایکندی
صدای نا رسای گیاه
بطری های خالی روی میز
سر خوشانه قدم زدن های اجساد در شب تاریک
سیگارهای نیمه سوخته و کبریت های خیس
سرفه های پیرمرد هر روز
پرتره های سیاه روی کاغذ های سپید
ستایش و عصیان
ریسه رفتن خشم و گریه های یک کودک در لباس روییدن انسان
پنجره های باز و اتاق های سرد
خاکستر آتش خفتن در هماغوشی وتکرار زندگی در نوشیدن پستان
امضای مسول قبرستان
زیر پرتره های سیاه روی کاغذهای سپید
در تمسخر تکیلاهای هر شب
وتبلور قهوه های هر صبح
سیاه نام و سپید کام لولیدگی هوشیار
عصر دلپذیر در خمیازه گربه ای روی ایوان
برگ های زرد لابه لای سبزی بهار
رنگ نوستالژی آخر شقاوت پنهان
به یاد خواندن ترانه مرا ببوس در حمام
مرا ببوس مثل روزی که گذشت بر ما عریان
مرا ببوس به خواب
به خیال جاویدان
پژمان تایکندی
من در جوانی زوال نوای بربط پیری بودم که شنیده نشدهیچ گاه
اعماق وجودش را شاید خود نیز نشنیده باشم هنوز
اغواگری هایت دیگر کارساز نبود
با همه خط و خال و بر و روی و موی مشکینت
بت معشوقگی هایت ترک برداشته بود
به ناچار جادوگری برای کلمات را پیشه ساختم
نه از خرافه و مهمل
از نهایت واقعیت با تو سخن گفتمم در وهن
کولی وار و از زبان دردی مشترک در کلام
تا توان عاشق شدن را بار دیگر باز یابم
بلکه دمی و درنگی رهایم بگذارند قواعد نامشروع اینگونه زیستن
دست وپا زدم و فریاد کشیدم رهایم بگذارید من از این بازی بیزارم
عده ای سرگرم شدند از تماشایم ستایشم کردند و برایم کف زدند
تعظیمشان کردم با لبخندی بر لب ریشخندی در ذهن و شبنمی جاری روی گونه هایم
دیگر تو را همچراغ وحشت شب تنهاییم میخواستم تا از آتش انزوا در خطوط گنگ یکدیگر بگریزیم
آری چنین بود روزگاری که گوشش برای شنیدن نوای بربط همیشه کر بود
و در یک گوشه تاریک از رنجی که می بردیم تراشیده می شدند پی در پی مدادهای بی طاقت
سربازانی در رکاب جادوگر
در خیابان باران خورده
در خیال فسرده شاعر
میان تعفن مسخ شدگانی بی مانند
دلخوش به دور دست های چشمانت
پزمان تایکندی
(وهن به معنای سستی که ناشی از بی انگیزگیست)
باز که رسیدی به آخر خط کلافه از دیروز و امروز ها کاری انگار نداری به من و فردا.
گفتم پاییزیم گناهم چیست برگ زرد است هوای رویش سبزینه هیچ نیست.
اشک ریخت همچون همیشه سرش را روی شانه ام گذاشت
از خیسی شبنم چشمانش روی بازویم خطی کشید
هق هق و بهانه ام کم نبود بیشتر دیگرش از راه رسید.
دست کشیدم روی صورتش نگاهش را دوختم به چشمانم.
وقتی می گریزم صدایم در گوش هایت نیست
سراب است این سکوت با بهار عمرت اشتباهش مگیر شاخه هایم برگی ندارند
سایه شوند روی سرت.
گفت : مهم نیست تو بمان
گفتم از بیهودگیست
گفت می گریزی از رنجی که می بریم.اما کجا؟ امیدوار تو بمان حتی در سراب.
خاموشی لحظه ای بین دست هایمان قد کشید هر یک در فکری جدا دست در دست اما کجا؟
با هم بودیم اما جدا
گفتم باید گریخت جز این چاره دیگر هیچ نیست.
رفتم نماندم دور شدم.
فصل بهار که رسید صدای خش خش برگها را هنوز می شنیدم لا به لای نسیمی که می وزید
تنم از سرما می سوخت.
آوایش را در سکوت خیابان ها می جستم اما فقط همهمه ای پوچ بود.
خاطره از گذشته بارور می شد و نوستالزی غم انگیزی را هر لحظه برایم می آفرید
با خود می گفتم اگر می ماندم بهاری دیگر در پیش بود آخر تنها اینگونه می شد از پوچی گریخت.
از تکرار تراشیده می شد داستان من اما هر جمله اش خراشی می شد در جان.
تقویم را پاره کردم ساعت را پایین آوردم از روی دیوار آینه را شکستم
تا انسان دیگری بیافرینم در خود که از یاد برده باشد هر آنچه را که گذشت.
پنجره را گشودم خیره به آفتاب لبخند زدم و گذشتم از انسانی که می شناختم.
اما هنوز گیاهی در وجودم است که سبزینه اش محتاج نوازش است
و حس می کنم ناشناخته ای مغموم را در وجودم جای خوش کرده که وقتی شعر نمی گوید
سرش درد می گیرد.
تحملش سخت است اما چاره ای دیگر نیست.
به وقت تنفس قلم و کاغذ به دستش می دهم تا هر چه می خواهد بنویسد تا بغضش خفه ام نکند.
پژمان تایکندی
پارو زنان دلگیر
زیر سیاه ابری ملول
از بهانه لبریز قایقران
در مسیری منتهی به عطر شب بوها
گم
پیدا
نهان
زمزمه کنان می خواند
آی آسمان
ای زمین
بدانید بادبادک در رویای رهایی پرواز
نخواهد مرد هیچ گاه
قاصدک بی شک صدایش خواهد رساند
به گوش خواب آدمک های شهر خاموش
نخی در دست یاری
همراه لبخند شهر عبوس
روز شادی بادبادک ها خواهد بود آن روز
ای آب های دریا با شما هستم
به امواج بگویید
برسانند به ساحل ها این پیغام
هر ماهی که نشد نومید
در خاموشی سیاه شب
روزی یک ستاره روشن خواهد چید
پولک هایش بار دیگر خواهد درخشید
قایقران تنها
اما پر امید
می خواند و می راند
بر امواج
مهتاب به ناهنگام از میان ابرها رو زنه ای شکافت
گویی ماه صدای قایقران شنید
پرتو ی نوربه اعماق دریا رسید
نهنگ دیگری در خواب شاعر شد
پژمان تایکندی
می نوازد صدایی خاموش در نی
با سکوتی بر لب
زنی در دوردست
در اندیشه زلال بودن
بی هراس
بی نگاه
بی گناه
چشمانی بسته رو به حصاری از باد و آتش
پای بر خاک محکم
پر غرور می ایستد
زندگی را آنچنان که خود پندارد خوش
معنا می دهد
آنچنان که خود می خواهد
نوازد در نی
از آتش و خاک و عشق
اینچنین سر داد قصه شهرزاد
با هزار و یک ناگفته از بر
نهفته در یک نی
روی بوم
و یک شعر
برای یکی از آثار شهرزاد عزیز
پژمان تایکندی
پلک هایم سنگین
چشمانت خمار
هر چه دورتر
می رویم به خواب
آنگاه نا گفته های نگاه های امروز
یک به یک
می شوند آشکار
زندگی در شعر راهی تازه می یابد
بر می خیزم
رو به سوی تو می گویم شعری سروده ام
تا بنگری در حضور خویش
و باور کنی زیباییت را از چشمان من
سپس با چشمانی بسته مانند آل پاچینو در نقش آن نابینای مست
با تو می رقصم
سبک
رها شاعرانه تر
تا به سحر
اما افسوس
اما افسوس
فردا هر دو تنها می شویم بیدار
و حقیقت شاید آن باشد که هرکدام
مانند دیروز
در بیهودگی هایمان
مردگی را تکراری دوباره باشیم
پژمان تایکندی
به شکرانه جاری شدن این رود
همراهش آهسته می شوم از تو به دور
نه به سرور
و نه به اندوه
به حرمت سکوت
قدم هایم پیوسته همچون جای پای آب
نه به شکست
نه دلخوش به دوردست
می روم ناگزیر از امروز
همنوای پرندگان
تا زمزمه کودکانه هایم پس از این تند باد
نشوند گم نروند از یاد
آری از تو می شوم به دور
در میان مه ای اطراف گوش هایت پنهان
به خشم و جهل تو تنها می گویم بدرود
من می روم لابه لای سایه های عصیان
پژمان تایکندی
حیوان متمدن
یا انسان وحشی
مسئله این است
آن طرف
یک مجسمه و یک میدان
به ثبت رسیده به نام آزادی
آن سو دو برج در آتش
شکفتن بمبی در خاک هیروشیما
و شکنجه گاهی ساخت استبداد هدیه به نو اندیش آزادیخواه
بدین سان اشک و لبخند آمیخته در هم
پرچم صلح افراشته به دروغ
و غوغایی در دل نهان
کمی آنسو تر نوزادی می مکد پستان همنوع کهنسالش را
آرامشی پیش از طوفان
آینده ای سیاه یا سپد در پیش
نه به طلوع رسیده نه از غروبی کرده گذر
کابوس بشری
مسئله این است
به چه کار است سخن رهایی؟
تا به کی می نالند
زخم های کهنه یک شعر خاکستری
پژمان تایکندی